![]() |
![]() |
|
|
یا لطیف خدایا!قفسم رو میذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها،تا سایه های بی نقص درختای انبوه دیوونم کنه ؛تا دست از لای میله های قفس بیرون
کنم و دستم زخم بشه ولی این زخم راهیه که آخرش تو وایستادیتا منو در آغوش بکشی. اما من آدم متوسطی هستم وخودم رو با هیچ چیز درگیرنمی کنم. خدای من ! تو با من چه کار باید کنی؟!با منی که به میله هام ،به فضای تنگم، به دیواره هام اونقدر انس دارم که حتی اگه در قفس رو باز کنی،پر نخواهم زد!! عزیز دلم!باور کن که بالهام چیده نیست؛ پاهام به چیزی بسته نیست. دلیلش
فقط اینه که تو ذهن من خاطره درخت مرده و واژه آسمون منو یاد چیزی نمی اندازه. سنگ صبورم!برای خودم افسوس می خورم که تو این نمایش دنیا ،منی که
نقش اول بودم صحنه رو ترک کردم.یادته ،اون روزی رو که همه رقیبای منو
جمع کردی و گفتی که بیان منو که نقش اول نمایش بودن ببینن.یادته که هیچ
کدومشون باور نمی کردن که کسی بتونه نقش اول باشه چون همشون تو
بازی این نقش باخته بودن و کنار رفته بودن. یادته وقتی گفتی:"آماده باش ،
وقتش نزدیکه. "چه حالی داشتم .گفتم:"نه،من تنها نه،خودت میدونی که
می افتم."بهم گفتی:"می دونم اون چیزایی رو که هیچ کس نمی دونه،آماده
باش."یادمه گریه می کردم ،شاید برای اولین بار . یادته وقتی پرده بالا رفت؛
کوه گفت:"این کوچیک؟"آسمون گفت:"این فرودست؟"فرشته هات
همشون گفتن:"خون میریزه!"حتی خودت گفتی:"این ستمکار نادان!" ؛ همه رقیبام بهم خندیدن اما من اون وسط ایستاده بودم جلوی همه اونایی که
برای من آفریده شده بودن و خیلی کنجکاو بودن که بدونن چرا برترم. می ترسیدم ؛فکر می کردم مهره ی بازی شدم برای خندوندن بقیه. اون موقع
که شونه هام سنگین شد ؛زانو هام آماده تا شدن بودن و افتادن. گفتی:"حالا بیا !"نمایش آغاز شد .تو گفتی:"بیا."و عجیبه که گفتم:" لبیک !"
یادتهکه تا راه افتادم که بیام ،زانوهام شکست و خاک رو لمس کرد .همه فکر
کردن همه چیز تموم شده ولی وقتی من دوباره لا اون بار سنگین رو شونه هام ،؛از زمین بلند شدم همه نفس ها آزاد شد و فریاد زدند :"تبارک اللّه احسن الخالقین ."یادته که فریادشون از صدای شکستن استخون طاقت من
بیشتر بود .من گیج بودم. عجیب بود که تو دوباره گفتی:"بیا."عجیب بود که دوبار
گفتم:"لبیک."و باز مثل مورچه ایزیر سنگینی نونی بزرگ تر از دهان ،
افتادم و بلند شدم.باز همه گفتند:" تبارک اللّه."و من لای همهمه ها صدات
رو شنیدم که به همشون گفتی:"این بود اون چیزی می دونستم." خدای خوبم!یادمه گیج تر شده بودم .افتادنم رو می دونستی یا بر خاستنم رو ؟ نقش اول نمایشت همین بود ؟همین که می افتم و باز بر می خیزم؟همین
که با تن نحیفی که هیچ تناسبی با کوه نداره می گم لبیک؟... با همه این احوال تماشاچیان هنوز نشستن ؛درست همون جا. ولی من صحنه
رو خیلی ساله ترک کردم ... گریخته ام!!آخرین باری که افتادم دیگه بلند نشدم. تو
مدام صدام میکنی که بیام جلو ... ولی من ... خدا جون!رمضان که میشه صدات رو بلندتر می کنی؛بلند و بلندتر. تو هر رمضان
قفسم رو میذاری در بهشت تا هوس کنم،ولی من ... چرا رهام نمی کنی؟
من هیچ مولای کریمی رو بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیدم!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 7:59 توسط غزل |
|
|
یا لطیف خدایا!قفسم رو میذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها،تا سایه های بی نقص درختای انبوه دیوونم کنه ؛تا دست از لای میله های قفس بیرون کنم و دستم زخم بشه ولی این زخم راهیه که آخرش تو وایستادیتا منو در آغوش بکشی. اما من آدم متوسطی هستم وخودم رو با هیچ چیز درگیرنمی کنم. خدای من ! تو با من چه کار باید کنی؟!با منی که به میله هام ،به فضای تنگم، به دیواره هام اونقدر انس دارم که حتی اگه در قفس رو باز کنی،پر نخواهم زد!! عزیز دلم!باور کن که بالهام چیده نیست؛ پاهام به چیزی بسته نیست. دلیلش فقط اینه که تو ذهن من خاطره درخت مرده و واژه آسمون منو یاد چیزی نمی اندازه. سنگ صبورم!برای خودم افسوس می خورم که تو این نمایش دنیا ،منی که نقش اول بودم صحنه رو ترک کردم.یادته ،اون روزی رو که همه رقیبای منو جمع کردی و گفتی که بیان منو که نقش اول نمایش بودن ببینن.یادته که هیچ کدومشون باور نمی کردن که کسی بتونه نقش اول باشه چون همشون تو بازی این نقش باخته بودن و کنار رفته بودن. یادته وقتی گفتی:"آماده باش ، وقتش نزدیکه. "چه حالی داشتم .گفتم:"نه،من تنها نه،خودت میدونی که می افتم."بهم گفتی:"می دونم اون چیزایی رو که هیچ کس نمی دونه،آماده باش."یادمه گریه می کردم ،شاید برای اولین بار . یادته وقتی پرده بالا رفت؛ کوه گفت:"این کوچیک؟"آسمون گفت:"این فرودست؟"فرشته هات همشون گفتن:"خون میریزه!"حتی خودت گفتی:"این ستمکار نادان!" ؛ همه رقیبام بهم خندیدن اما من اون وسط ایستاده بودم جلوی همه اونایی که برای من آفریده شده بودن و خیلی کنجکاو بودن که بدونن چرا برترم. می ترسیدم ؛فکر می کردم مهره ی بازی شدم برای خندوندن بقیه. اون موقع که شونه هام سنگین شد ؛زانو هام آماده تا شدن بودن و افتادن. گفتی:"حالا بیا !"نمایش آغاز شد .تو گفتی:"بیا."و عجیبه که گفتم:" لبیک !" یادتهکه تا راه افتادم که بیام ،زانوهام شکست و خاک رو لمس کرد .همه فکر کردن همه چیز تموم شده ولی وقتی من دوباره لا اون بار سنگین رو شونه هام ،؛از زمین بلند شدم همه نفس ها آزاد شد و فریاد زدند :"تبارک اللّه احسن الخالقین ."یادته که فریادشون از صدای شکستن استخون طاقت من بیشتر بود .من گیج بودم. عجیب بود که تو دوباره گفتی:"بیا."عجیب بود که دوباره گفتم:"لبیک."و باز مثل مورچه ایزیر سنگینی نونی بزرگ تر از دهان ، افتادم و بلند شدم.باز همه گفتند:" تبارک اللّه."و من لای همهمه ها صدات رو شنیدم که به همشون گفتی:"این بود اون چیزی می دونستم." خدای خوبم!یادمه گیج تر شده بودم .افتادنم رو می دونستی یا بر خاستنم رو ؟ نقش اول نمایشت همین بود ؟همین که می افتم و باز بر می خیزم؟همین که با تن نحیفی که هیچ تناسبی با کوه نداره می گم لبیک؟... با همه این احوال تماشاچیان هنوز نشستن ؛درست همون جا. ولی من صحنه رو خیلی ساله ترک کردم ... گریخته ام!!آخرین باری که افتادم دیگه بلند نشدم. تو مدام صدام میکنی که بیام جلو ... ولی من ... خدا جون!رمضان که میشه صدات رو بلندتر می کنی؛بلند و بلندتر. تو هر رمضان قفسم رو میذاری در بهشت تا هوس کنم،ولی من ... چرا رهام نمی کنی؟ من هیچ مولای کریمی رو بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیدم!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 7:56 توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|