![]() |
![]() |
|
|
گاهی که دلم به اندازه تمام غروب ها می گیرد چشم هایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند .من از تراکم سیاه ابرها می ترسمو هیچ کس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسدو یا کابوس های شبانه ام را نمی داند با این همه ...نازنین این تمام واقعیت نیست،از دل هر کوه کوره راهی می گذردو هر اقیانوسی به ساحلی می رسد و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد ،از چهار فصل دست کم یکی که بهار است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:2 توسط غزل |
|
|
مهم نیست که برکه ی کوچکی باشی یا دریایی بزرگ ،اگر زلال باشی آسمان در تو پیداست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:1 توسط غزل |
|
|
حسرت همیشگی... حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود ای... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان
چقدر زود دیر می شود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:59 توسط غزل |
|
|
شیشه ی عطر بهار لب دیوارشکست ! و هوا پر شد از بوی خدا ...!!! همه جا آیت اوست دیدنش آسان است ، سخت آن است که نبینی او را. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:31 توسط غزل |
|
|
اخرین باری که او را دیدم به او گردن بند صلیبی را هدیه کردم .گفت :من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی ؟!گفتم: بر سر هر گوری صلیبی می نهند ،این صلیب را برگردنت بالای قلبت بیا ویز ،زیرا آن جا گورستان عشق من است.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:30 توسط غزل |
|
|
هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه: او- دوستم- ندارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:27 توسط غزل |
|
|
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد برای آنچه که از دست رفته آه می کشیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:26 توسط غزل |
|
|
خو شبختی مانند توپی است که وقتی می رود به دنبال آن می دویم و وقتی که می ایستد به آن لگد می زنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:25 توسط غزل |
|
|
خدایا آنکس که مرا در تنها ترین تنهایی هایم، تنهایم گذاشت ،تو او را در تنهاترین تنهایی هایش، تنهایش نگذار. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:23 توسط غزل |
|
|
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است. (( دکتر علی شریعتی )) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:29 توسط غزل |
|
|
تو این دنیای نا مرد یک پسر نا بینا بود که یک دوست دختر داشت،پسر دوست دخترش رو خیلی زیاد دوست داشت ،بهش می گفت:اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم. یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسر .پسر وقتی که تونست دوست دخترش رو ببینه دید که اونم نابینا ست و چشم نداره. به دوست دخترش گفت:برو ،دیگه نمی خوامت، از پیش من برو !دوست دخترش وقتی داشت می رفت ،لبخند تلخی زد و با اشک گفت:مواظب چشمها یم باش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:28 توسط غزل |
|
|
برایش بنویس دوستت دارم،آخه می دونی آدما خیلی وقتا خیلی زود حر فا شونو از یاد می برن ،ولی یک نوشته به این سادگی ها پاک شدنی نیست. گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس ....تو........ ........ بنویس. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:28 توسط غزل |
|
|
یک روز عشقت را دیدم و برای آنکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم، غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست... . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:22 توسط غزل |
|
|
مهم نسیت که برکه ای کوچک باشی یا دریایی بزرگ ،اگر زلال باشی ، آسمان در تو پیداست...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:25 توسط غزل |
|
|
زندگی عشق است ,عشق افسانه نیست, انکه عشق را افزید دیوانه نیست ,عشق ان نیست که کنارش باشی , عشق ان است که به یادش باشی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:24 توسط غزل |
|
|
هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود ، که در این سه واژه کوتاه : او –دوستم – ندارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:23 توسط غزل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:21 توسط غزل |
|
|
خدایا آنکس که مرا در تنها ترین تنهایی هایم ،تنهایم گذاشت ، تودر تنها ترین تنهاییهایش، تنهایش نگذار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:19 توسط غزل |
|
|
تا وقتی که تو هستی ،تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست !تا زمانی که دست های گرمت همراه دستای منه !تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه سر گردان منه!تا زمانی که تو همسفر جاده ی زندگی من هستی !تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من!منزنده هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:18 توسط غزل |
|
|
حسرت همیشگی ... حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود ای... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدرزود دیر می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:16 توسط غزل |
|
|
ولادت با سعادت حضرت علی (ع) را بر تمامی عاشقان و شیعیان آن حضرت تبریک می گویم وهمچنین روز پدررا بر تمامی پدران عزیزو زحمتکش ایران زمین تبریک می گویم. بابایی عزیزم روزت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:15 توسط غزل |
|
|
خو شبختی مثل توپی است که وقتی می رود به دنبال آن می دویم و وقتی که می ایستد به آن لگد می زنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:14 توسط غزل |
|
|
خوش به حال اسمون هر وقت که دلش بگیره بی بهونه می باره ... به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره , می باره .... اینقدر می باره تا ابی شه .... افتابی شه !!! کاش , کاش می شد مثل اسمون بود ... کاش میشد وقتی که دلت گرفت اونقدر بباری تا عاقبت افتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:53 توسط غزل |
|
|
اخرین باری که او را دیدم به او گردن بند صلیبی را هدیه کردم. گفت :من که دوستت ندارم , پس چرا به من هدیه می دهی ؟! گفتم :بر سر هر گوری صلیبی می نهند , این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز , زیرا انجا گورستان عشق من است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:52 توسط غزل |
|
|
شیشه ی عطر بهار لب دیوار شکست!و هوا پر شد از بوی خدا ....!!, همه جا ایت اوست دیدنش اسان است , سخت ان است که نبینی او را. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:51 توسط غزل |
|
|
ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم , ان زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد برای انچه که از دست رفته اه می کشیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:50 توسط غزل |
|
|
زندگی یک موهبت است. خاکیست که گلهای سرخ عشق در ان شکوفا می شوند و خدا از سر عشق تو را افرید تا عشق بورزی به انچه که به توعطا کرده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:49 توسط غزل |
|
|
رفتی و مرا تنها گذاشتی … رفتی و مرا با دلتنگیهایم تنها گذاشتی… رفتی, در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار اسمانی و دلتنگی هایم را در می یا بی ... که گمان می کردم ساده ای و ساد گی هایم را باور داری ... و افسوس ... افسوس که حتی نمیخواستی هم قسم باشی ...افسوس رفتی...رفتی, ساده, ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم!من ماندم و یک عمر خاطره ...و حتی, حتی باور نکردم این بریدن را ...کاش کمی از انچه که در باورم بودی , در باورت خا طره بودم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:47 توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|